واژه‌ای که بعد از مهاجرت بدون هیچ شکی در دیکته‌اش زندگی‌اش کردم overwhelmed بوده. هفت ماهه که مهاجرت کردم و حالم مثل ریکاوری بعد از یک عمل سنگینه. چیزها تغییر کردن و روانم هنوز اونها رو نشناخته. ذهنم حتی بلد نیست چیزها رو چطور به رسمیت بشناسه، چطور یاد بگیره.

نیاز داشتم به یک نفر بگم درد داشت، خیلی درد داشت. خیلی اذیت شدم، حتی بلد نبودم چطوری خودم رو خوب کنم! و مخاطبم بهم بگه حق داری! فقط همین. وقتی عتیده این کارو کرد، وقتی بهم گفت چیزی که باهاش درگیری خیلی سخته و فکر نکن ساده‌ست، بعد از مدت‌ها گریه کردم. انگار اجازه داشتم بابت دردی که توی جونمه گریه کنم. کمکی بهم نشد، از سردرگمی‌ام کم نشد، اما از آدمهای خیلی متفاوت شنیدم من حق دارم، این مسائل خیلی سنگینن. حالا یاد گرفتم اگر آدمی رو دوست دارم، وقتی به حرف‌هاش گوش میدم باید طوری همدلی کنم که حس کنه به رنجش اعتبار میدم. هرکس باید تجربه کنه تا بدونه اعتبار بخشیدن برای شخصیتی مثل من :)) حداقل چقدر کمک‌کننده ست.

کل دیشب گریه کردم و نخوابیدم. باید پیام‌ها رو زیرورو می‌کردم و همه‌ی چیزهایی که هرسمنت بودن رو پیدا می‌کردم. نتونستم. مدارک پزشکی و هتل و... هرچیزی که داشتم رو بردم و گفتم. مسئول اونجا بهم گفت کاملا قابل درکه و معمولا این کارو با مشاور انجام میدن که بتونه کمک کنه و من حق داشتم نتونستم... باهم پیام‌ها رو مرور کردیم، تاریخ‌ها رو نوشتیم و قراره کمکم کنه خیلی دقیق و قانع‌کننده راوی این داستان بشم. یه جاهایی خیلی ناامیدکننده بود. یه جاهایی بهم گفت تو دختر فوق‌العاده باهوشی هستی، یه جاهایی هم میگفت کاش دستم به اون عوضی می‌رسید :)) کل مدت به این فکر کردم اون آدمی که میره استیشن پلیس تا یک تجاوز رو ریپورت کنه چه زجری متحمل میشه و چه شجاعتی داره. کیس من متفاوته، اما یکی از جونام کم شد. کمتر از یک ساله که مهاجرت کردم و رفتم کمیته anti- violence دانشگاه تا کمکم کنن. اما حالا به خیلی چیزها... به هر جهت ذهنم یک بازویی داره که ثمره سالها باشگاه و رژیم سخته:)))) ذهنم دلقک شده درحالیکه طی بیست و چهار ساعت گذشته هق‌هق گریه کردم چقدر سخته برای هرسمنت کل گذشته‌ات رو مرور کنی. چه خشم و نفرت و بغضی سراغت میاد، همه‌ی چیزهایی که در گذر زمان تجربه کردی رو حالا یکجا باید بگردی، توی چیزهایی که توی گذشته یکبار استفراغ‌شون کردی.

دادگاه صلح هم اقدام کردم. مدرک جمع کردم و به کمک سلمان :)) استیتمنت ارائه دادم برای پولم. از زمان ثبت شکایت تا ابلاغ دو ماه طول خواهد کشید، اما مصرم این کارو انجام بدم. هیچ ایده‌ای بابت پیامد و نتیجه‌اش ندارم.

نیوشا بهم گفت اگر پرونده‌ام به جریان بیفته و صداش دربیاد، دیگه پسرهای ایرانی جرأت نمی‌کنن باهامون اینطوری رفتار کنن و تربیتی که بیست و اندی سال نداشتن رو اینجا یاد می‌گیرن:)) ازشون متنفریم. نمی‌تونم به هستی یکسال پیش توضیح بدم چرا باید از کامیونیتی ایرانی فاصله بگیری. اما باید این کارو انجام بدی. حالا دخترهای ایرانی چیزهای بهتری‌ان؟ ابدا. با خودم شروع کنم؟ تازه وقتی رفتم کامیتی فهمیدم اینها سکشوئل هرسمنت بودن! دخترهای ایرانی وقتی طرد شدن باز راهشون رو کج کردن سمت پسرهای داستان‌ساز ایرانی. دیگه هرکس با ملیت خودش راحت‌تره انگار. من چی؟ دنبال کسی‌ام که واقعی‌تر با زندگی برخورد کنه. که مثل من از این بازی‌ها خسته باشه و از زندگی چیز بیشتری بخواد.

من می‌دونم این جهان عادلانه نیست! :)) می‌دونم شاید پرونده‌ای که می‌سازم به نتیجه‌ای نرسه و علیرغم همه‌ی این‌ها دارم ارائه میدم. دخترهای ایرانی دیگه هم تجربه‌های مشابه داشتن. وقتی ازشون خواستم برام شهادت بدن تازه به رفتارهایی که باهاشون شده فکر کردن و من اینطوری بودم چرا همه‌ی این مدت ساکت موندی؟ دیگه هیچ‌وقت وقتی آسیب دیدم ساکت نمی‌مونم...

توی دو جبهه دارم از سجاد شکایت می‌کنم و پروسه‌اش شبیه لعنت خداست. توی مملکتم جنگه و همه از سرنوشتش بی‌خبریم. نگران اجاره خونه و هزینه گذران زندگی‌ام. درس‌هام خیلی سنگینن و برای بورسیه باید اقدام کنم. باید حواسم به دوست و خانواده باشه. باید یاد بگیرم با همکلاسی‌های عوضی‌ام چطوری سروکله بزنم. باید مقاله بخونم و به استادها و کمپانی‌ها ایمیل بدم. باید دنبال یادگیری زبان باشم تا بتونم کار پیدا کنم. انقدر چیزها زیادن که مغزم داره میترکه.