کتاب‌ها خوبن و آدمها ناامیدکننده.

روزگاری که با دپرشن برای خودم ساختم، عزت‌نفسم رو هم تحت‌الشعاع قرار داده. حالم از آدمی که هستم بهم می‌خوره. نمی‌دونم باید چقدر به خودم سخت بگیرم یا رها کنم. نمی‌دونم این موجود سزاوار این بیزاریه یا منم آدمم و این یک سیکل آدمیزادیه.

وقتی غرق دنیایی‌ام که با کتاب‌هام دارم، حالم خوبه. هرکدوم‌شون به در یک حس کهنه توی قلبم می‌کوبن و روشنم می‌کنن. ایضا زندگی خودم هم یادم میره. اما به محض اینکه پای آدمها میاد وسط، حالم از همه‌چیز بهم می‌خوره. یادم میاد چطور سحر یک روز جهنمی کل زندگی‌ام زیرورو شد و دیگه از پس درست‌کردنش برنیومدم. یادم افتاد چطور جدی‌جدی تنها موندم با خودم و اوضاعی که بلدش نیستم. نیاز به فضا دارم و قبول این برای بعضی‌ها سخته. تاریک درونم چیزیه که آدمهای نزدیکم می‌تونستن ببینن و به هر نحو که بلد بودن در کنارم باشن، اما فکر می‌کنم آزمونی بود که همه توش شکست خوردیم و بار دیگه به ازای همه‌ی عمر فهمیدم آدم با خودش توی این دنیا تنهاست و واقعیت همینه. هرچیزی که خلافش در جریانه یک تلطیفه‌...

از اضطرابی که کرنبری بهم میده خوشم نمیاد. از رفتار غیردوستانه‌ی آیدا که نمی‌فهممش خوشم نمیاد. از دعوا و اضطراب و ناامنی همیشگی خانواده خوشم نمیاد. وقتی دستم رو گذاشتم روی زانوم که شرایط رو عوض کنم همه‌چیز خارج از اراده‌ی من رخ داد، و از اینکه نمی‌تونم شرایط رو عوض کنم خوشم نمیاد و گریه‌ام می‌گیره. گلایه‌ام این نیست چرا باید این اتفاقات می‌افتاد، ناراحتم که به هردری میزنم، درست نمیشه!

از هفته‌ی دیگه ورزش رو شروع می‌کنم. دیگه فقط TRX کار می‌کنم و نمی‌تونم سنگین بزنم. اشکالی هم نداره. تنها دستاویز من باشگاه رفتن بود و برمیگردم به سنگر همیشگی.