وقتی انقدر به مرگ نزدیکم چی انقدر باارزشه که راجع بهش حرف بزنم؟ هیچی.

درحالیکه منتظر بودم کثافت انتظار و تورم و کارها رو سامان بدم، درحالیکه فکر می‌کردم تخلیه خونه‌ی کوچیک زشت‌مون توی تهران نهایت امتیازی بود که به چشم می‌بینم، به خودم اومدم و دیدم این سناریو مطرحه که مرگ آرزوی دلنشین باشه. زیرورو کردن پروتکل‌ها، کیف و کوله اضطراری، دارو، اما ناگهان بی‌حسی مطلق و هیچ‌کاری نکردن. حتی یک قدم از شهر دور نشدیم.

حالا که فکر می‌کنم بیش از سالمندی به مرگ و زندگی زجرآور نزدیکم، شکست خوردم. از همه‌ی سختی‌ها و محرومیت‌هایی که تحمل کردم و فکر کردم برای زندگی بهتر بوده، اما ذات نکبت زندگی بوده فقط. از همه‌ی چیزهایی که تحمل کردم که سرنوشتم این نباشه. از همه‌ی عافیتی که چشم‌پوشی کردم. همه‌ی دردها و اشک‌هایی که باهاشون صبور بودم و هیچ‌ هیچ هیچ.

همیشه بلد بودم امیدوار باشم و بگم تا من نگفتم تمومه هیچی تموم نشده. اما حالا می‌بینم چقدر به مرگ نزدیکیم. چقدر بیچاره‌ام. چقدر انسان در برابر مرگ حقیر و بیچاره‌ست.

از شعرهای گروس عبدالملکیان که دوست داشتم متنفر بودم چون یادم مینداخت خاورمیانه‌ای هستم. حتی مرگ و این وحشت هم طبقه خاورمیانه داره.

یک هفته‌ست که احوال‌پرسی می‌کنم و میگم خونه‌ی ما امن نیست، اما باز هم اگر فکر می‌کنید می‌تونید پیش ما بیاید یا براتون کاری انجام بدیم بگید. هیچکس کمکی نخواست. همه رفته بودن. من این همه دست و پا زدم زندگی بهتر بشه اما یک قدم دور نشدم از خونه. این انفعال و بی‌حسی؟